دلیل تقابل طب سنتی و مدرن

دلیل تقابل طب سنتی و مدرن

اختلاف دو دیدگاه طب سنتی و مدرن ریشه دراختلاف فلاسفه علم دارد.

یکشنبه 17 شهریور 1398 ساعت 18:30
محمدامین شمسی، مدرس دانشگاه آزاد

دلیل تقابل طب سنتی و مدرن

 

امروزه برهمه روشن است که پزشکان طب سنتی و مدرن با یکدیگر اختلاف دیدگاه در اثر بخشی مداخلات خود دارند و هر کدام طب خود را موثر و کارآمد تر می داند. این اختلاف نگاه به بعضی بیماران هم سرایت کرده وآنها را در انتخاب نوع درمان دچار سردرگمی کرده و گاهی صدمات جبران ناپذیری در این تقابل نگاه می پردازند.به راستی این تقابل نگاه از کجا نشات می گیرد؟حق با کدام یک از دو گروه هست؟چرا وزارت بهداشت به عنوان متولی و ناظر بر امور درمان کشور نقش خود را در این عرصه به خوبی ایفا نمی کند؟

 اختلاف این دو دیدگاه به برداشت های متفاوت از این که علم چیست و راه های دست یابی به آن کدام است بر می گردد. شاید درنگاه اول تصور شود که پاسخ دادن به این که علم چیست و راه های دست یابی به آن کدام هستند ساده به نظر آید،اما باید گفت پاسخ به این سوال و سوالات مشابه چندان هم ساده نیست.پاسخ به این پرسش در حیطه شاخه ای از علم به نام "فلسفه علم"است که قرن ها است محل منازعه این گروه از دانشمندان و فیلسوفان است و هنوز  پاسخ دقیقی به آن داده نشده است و به عبارتی پرونده آن هنوز هم باز است.

در یک بررسی اجمالی در پاسخ به این سوالات می توان 4 مکتب علمی را از هم تمیز داد.قبل از اینکه به این مکاتب پرداخته شود باید دو شیوه کلی استدلال را که به نام استقراء (Induction) و قیاس (deductive) از آنها یاد می شود شناخت.

معمولا فلاسفه علم برای توضیح ساده تر این دو مفهوم از مثال های استفاده می کنند.

 

مفهوم قیاس:

 

یک نمونه قیاس به این شکل است.

همه ایرانیان کباب دوست دارند.

هوشنگ ایرانی است.

بنابراین هوشنگ کباب دوست دارد.

 

گزاره های اول و دوم را مقدمات استنتاج و گزاره سوم را نتیجه استنتاج می نامند که اگر مقدمات آن درست باشد حتما نتیجه استنتاج نیز درست است.اما اگر ایرانی یا ایرانیانی باشند که کباب دوست نداشته باشند هر چند نوع استنتاج درست است اما نتیجه آن درست نیست.این نوع استنتاج که از کل به جزء می رسیم را قیاس می نامند. و در استدلال استقرائی بر عکس از جز به کل می رسیم.مثال زیر نوعی استدلال استقرائی است.

در این جعبه  شیرهای اول تا دهم فاسد هستند.

تاریخ انقضایی همه شیرها یکی است.

بنابراین شیر یازدهم هم فاسد است.

 

در استنتاج با استدلال استقرائی مقدمات ما درباره چیزهایی است که آنها را آزموده ایم و بر اساس آن درباره چیزهایی که نیازموده ایم نتایجی می گیریم. نوع دیگری هم از استدلال وجود دارد که بعضی از فلاسفه آن را استقرائی می دانند و بعضی دیگر برای آن هویت مجزایی قائل هستند.و از آن به عنوان" استنتاج به قصد بهترین تبیین" نام برده می شود.مثال زیر گویای این نوع استدلال است.

 

از پنیر داخل گنجه فقط خرده هایش باقی است،بقیه اش نیست.

دیشب از گنجه صدای خش خش می آمد.

بنابراین پنیر را موش خورده است.

 

هرچند استنتاج بالا یقینی نیست اما بسیار معقول است. استدلال قیاسی در مقایسه با استدلال استقرایی و استنتاج به قصد بهترین تبیین بسیار اطمینان بخش تر است،ولی ما معمولا در سرتاسر عمرمان و به ویژه در کارهای علمی  بر اساس استدلال استقرائی و استنتاج به قصد بهترین تبیین عمل می کنیم.حال با توجه به این پیش فرض به بررسی انواع مکاتب روش شناسی علمی می پردازیم

 

انواع مکاتب روش شناسی

 

مکتب اول:

 

که از آن به مکتب ارسطویی یاد می شود و مهم ترین نماینده آن ارسطو فیلسوف شهیر یونانی است.مهم ترین شاخصه های این مکتب را می توان غایت گرایی، کل گرا، غیرتئوریک بودن، عاجز بودن از پیش بینی و غیر کمی بودن اشاره کرد.به نظر می رسد ابن سینا دانشمند و فیلسوف نامدار ایرانی هم را باید در این مکتب آورد. هرچند بعضی از محققان معتقد هستند که ابن سینا در روش شناسی علمی تابع ارسطو نبوده و بر خلاف ارسطو که استقراگرا بوده است کثرت گرا(استقرایی-قیاسی) بوده است.

 

مکتب دوم:

 

در قرن نوزدهم میلادی با چشم پوشی از روش شناسی ارسطویی و با تاسی از فلسفه های تجربه گرایانه "فرانسیس بیکن"،"دیوید هیوم" و "جان لاک" با نام "پوزیویتیسم"یا اثبات گرایان رشد کرد و در قرن بیستم به اوج خود رسید.پیروان این مکتب بر این باور هستند که هر آنچه شایسته شناخت است از راه تجربه به دست می آید و برعکس تعالیم ارسطو عقل و ماورائ عقل راهی به گزاره های عقلی ندارند و از دایره معنی خارج می گردند.

روش علمی پوزیویتسم ها عبارت است از اثبات گرایی علمی( به مدد مشاهده که اساس استقراء است) و آزمون پذیری که می توان بر اساس آن گزاره های علمی و غیر علمی را از هم جدا کرد.نکته مهم دیگر در این مکتب نگرش انباشتی به علم است.به عقیده آنها علم یک فرآیند خطی را طی می کند وبه همین دلیل هر چه زمان جلوتر می رود علم به تکامل می رسد.نقدهای به این نوع تفکر گرفته می شود که بعضی از آنها همان است که به استدلال به شیوه استقرایی گرفته می شود و علاوه بر آن اینکه حواس انسان که اساس استقراء هستند در معرض خطا و اشتباه و پیش داوری ها هستند.

 

مکتب سوم:

 

مکتب"ابطال پذیری" است که برجسته ترین چهره آن "کارل ریموند پوپر"فیلسوف اتریشی قرن بیست است.که با طرح انتقاداتی به رویکرد پوزیتیویست ها به ارائه نظریه خود پرداخت.پوپر با ذکر این نکته که با دیدن هزاران فلزکه بر اثر حرارت منبسط شده اند نمی توان  نتیجه گرفت که همه فلزات بر اثر حرارت منبسط می شوند اظهار داشت که برای اینکه یک گزاره علمی باشد به جای اثبات پذیری باید از ابطال پذیری استفاده کرد به این معنی که ما به جای این که برویم و مشاهده کنیم که فلزات در اثر حرارت منبسط می شوند باید به دنبال فلزاتی بگردیم که بر اثر حرارت منبسط نمی شوند و در صورتی که فلزی را مشاهده کنیم که این خصوصیت را نداشته باشد آن گاه این گزاره که فلزات در اثر حرارت منبسط می شوند درست نیست.البته پوپر در اینکه علم فرایندی انباشتی و تکاملی دارد با پوزیویتیست ها آراء مشترک داشت.نقدهای جدی به نظریه ابطال پذیری پوپر هم مانند دو مکتب قبلی وارد است.

 

مکتب چهارم:

 

مکتب چهارم مربوط به "توماس کوهن"دانشمند شهیر امریکایی است که بزرگترین چالش را برای اصحاب اثبات گرایان به وجود آورد و منکر انباشتی و خطی بودن علم که مورد قبول پوزیتیویسم ها و ابطال گرایان بود شد.ویکی از اثر گذارترین واژه ها را در فلسفه علم به نام "پارادایم"را به وجود آورد. به نظراو پارادایم مجموعه‌ای از مفروضات، مفاهیم، ارزش‌ها و تجربیات  است که روشی را برای مشاهده و واقعیت جامعه‌ای که در آن سهیم هستیم برای دانشمندان فراهم می کند. بر اساس ایده کوهن، پارادایم اصطلاح فراگیری است که همه پذیرفته‌های کارگزاران یک رشته علمی را دربر می‌گیرد و چارچوبی را فراهم می‌سازد که دانشمندان برای حل مسائل علمی در آن محدوده استدلال کنند.

 

کوهن معتقد است پارادایم یک علم تا مدت‌های طولانی  تغییر نمی‌کند و دانشمندان در چارچوب مفهومی آن سرگرم کار خویش هستند. اما دیر یا زود بحرانی پیش می‌آید که پارادایم را درهم می‌شکند و دگرگونی علمی به وجود می‌آید که پس از مدتی پارادایم جدیدی به وجود می‌آورد و دوره‌ای جدید از علم آغاز می‌شود و در جهان‌بینی علمی دگرگونی به وجود می‌آید. به عقیده کوهن پارادایم ها با یکدیگر قابل قیاس نیستند و به اعتقاد او نمی توان یک پارادایم را به پارادایم دیگر برتری داد و به عبارت دیگر"قیاس ناپذیر"هستند.به عبارت دیگر هر چند خود کوهن اعتقاد داشت که نسبی گرا نیست ولی غور در ارائ او، ما را متوجه این موضوع می کند که او نسبی گرا است.  اما برادعا های کوهن هم نقد های وارد است و بعضی از آنها از نظر تاریخی قابل اثبات نیست و منتقدین او نشان می‌دهند که حتی در انقلاب‌های علمی مورد ادعای او نیز بسیاری از دستاوردهای گذشته حفظ شده‌اند.

 

با دقت در نظریات فوق می توان گفت که اختلاف دو دیدگاه طب سنتی و مدرن ریشه دراختلاف فلاسفه علم دارد و خواسته و ناخواسته طرفداران این دو نگاه دو نگاه فلسفی متفاوت دارند با کمی دقت متوجه می شویم طب سنتی ریشه در آراء ارسطو و ابن سینا دارد و ویژگی های آن همان روش شناختی ارسطو است.و طب مدرن هم ریشه شناختی آن به مکتب دوم علمی یعنی اثبات گرایان می رسد که علی رغم پیشرفت های فراوان در آن هنوز هم نقدهای بر آن وارد است.و طرفداران این دو نگاه پزشکی برای از میدان بیرون کردن رقیب از نقدهای وارد بر روش رقیب و برای اثبات خود ازنقاط مثبت روش شناختی خود استفاده می کنند.البته بعضا در طرد دیدگاه طرفین طرفداران هر طب باز هم خواسته یا ناخواسته از  به شیوه کارل پوپر (شیوه ابطال گرای) متمسک می شوند.

 

و از آنجا که بدن انسان پیچیدگی های فراوانی دارد و هنوز هر دو نوع طب و بیشتر طب سنتی دردرمان بسیاری ازبیماری ها ناکام بوده اند لذا با تمسک به شیوه ابطال پذیری می توان گفت هر دو طب اصولا علم نیستند که چندان معقول نیست.البته تا آنجا که مربوط به وزارت بهداشت است باید با راه اندازی مراکز تحقیقاتی در طب سنتی هر دو نگاه را به هم نزدیک کند چرا که در این جا صرفا نگاه فلسفی مطرح نیست و جدا از اینکه حق با کدام دو نگاه است باعث هدر دادن بودجه های سلامت و سردرگمی و در بعضی مواقع سلامت افراد می شود.البته لازم به ذکر است بعضی از پزشکان طب سنتی  که تعداد آنها کم است برای اثبات خود متوسل به مفاهیم دینی و انتساب شیوه درمانی خود به دین می شوند که  بر اساس نظر بعضی از اندیشمندان دینی اصلا چیزبه نام طب مثلا اسلامی وجود ندارد.و تمسک به این روش اخلاقی نیست.

 

 

 

  

 

تعداد بازدید : 92

ثبت نظر

ارسال